کسی که مثل هیچکس نیست
من خواب دیده ام که کسی می آید...کسی دیگر...کسی بهتر...کسی که مثل هیچکس نیست
اي تو كه چون پرنده هاي خاموش كوچ از افق هاي مه آلود چشمم مي گذري تو را سپاس كه نفس مي كشي در سكوت همين كه بوي تو را مي دهد اين هواي ابر همين كه تنگ مي آيدم نفس به اشتياق ديدار روي تو تو را سپاس چه كسي مي داند فرداي اين شب بي تاب آفتاب خرم نگاهت از كدام دريچه سر مي زند لحظه ي اتفاق تو را من اگر نمي جويم همين لحظه... همين نفس شايد كه موعود حلول توست همين سحر گاه ندبه كنان كه سرو ها سر در هم آرند نجواكنان... قرار رسوايمان را آرام تر بمان درسينه اي دل، آرام تر بمان...! تا كجاي آسمان سلطه ي سكوت توست و ستاره پيدا نيست تا نا كجاي جهان پا به پاي بندگيم نخوت خدايي توست ديگر نمانده يك قطره سرخ در تمام رگ هاي من و چه اندازه حقير است اين پنجره براي تماشاي جبروت تو و فغان يك فراز تازه از نياز كه بلرزاند اين عرش بي نياز را دريغا من ، كه باشم من؟ كه بگشايم ز طاق آسمان ابرو؟ ديگر نه شب نه شراب و نه حتي... ياد چشمانت تا مغز استخوان خاليست دل و به دريا نمي زند اگرچه دريايي از تو از مسيل ديده مي رود انگار تا عرش خدا تهيست، از ستاره هاي چشمانت! و سهم آسمان من همه شب نيمه ي تاريك ماه بود و ابر سهم من تنها نيم كاسه ايست زير كاسه ي لبخنده هاي زهر نگو كه دوست مي دارمت هنوز نا تمام اين بغض در تمام نفس هاي من تير مي كشد نگو براي ماندن آمده اي بوي سفر مي شنوم از شقيقه هاي كلام تو كمي صداقت به پاي صبر من پيشه كن خدا را... كه سايه ي مژگان شما از سر رسوايي دل كم مباد! چهل روز گذشت از آخرين نگاه كه هنوز موجي از عشق را در ميان اشك من مي ريخت چهل روز گذشت از شبانه هاي بي تو و صبح خاكستر نشسته بر چله ي چشمان تو قصيده مي رود از خون دل مباد... كه عادت آغوشم را از ياد تو برده باشند! تا چشم كار مي كند خاليست ، و تار بي هيچ نشانه از هلال تو و حلول ستاره هاي چشمانت بر هفت سبط اين سينه ي صبور هيچ و من... عاشق نيستم و نه محتاج يك نگاه كه باران اين پاييز هم گرگ باران ديده ي دل را نمي انگيزد... به شوري ديگر ساده باش، و آگاه ولي سرد بمان و سخت من كه از هذيان هاي شبانه ات مثنوي هاي معني مي شنوم من كه خوابگردِِ تنها... رؤياي با تو بودنم مستعار چيست اين سكوت به تلقينِ تلخ اتهام راستي... من عاشق نيستم؟! امشب از آسمان پاييز شعر مي بارد بر افسون پاك محبوبه هاي شب بر اغواي بيهوده ي چشمانم در آيينه كه سياه سرمه اش را به دل داغ عزاست امشب نا تمام درد سوت مي كشد در شقيقه هاي سرخ شراب آه امشب شهد لب هاي تو در كام شرنگ مرگ مي ريزد و خون شعر هر لحظه جاريست جاي اشك در رگ هاي من امشب يا د تو را باد پاييز چنان كه مرگ را در تن برگ به جان من مي ريزد مثل كوچه هاي باغ روي من غرق مي شود در زرد و خون مي رود از انار دل بي آنكه حتي ترك خورده باشد نون و القلم ما يسطرون سطر به سطر سينه به سينه خنباگر خاموش بي توام من آه از افسانه ها كه در چشمان توست به فردوس برين تو چشم تمنا مي بندم پيش از اين نيز نه عطر گندم مرا فريفت نه وعده هاي رنگ رنگ تو همان به كه آتش دوزخ بي ريا و بي نيرنگ شفاف و سرخ جنگل خشك مرا زبانه كشد مرا بسوز كه خود ساختي بر مسند خدائيت نشسته اي تا زبونيم را به سخره بگيري؟ من آويخته ام خويش را به ريسماني از سقف كبود آسمان تو به رسم تعليق اين دنياي پوچ اين آسمان هيچ! من... سركشي كرده ام... ببين! حتي به طوفان بلا... حتي به تند باد هلاك نگاهم كن... فقط همين! به انگور تو افطار مي كنم به قدرِِ قضاي آن دو چشم سياه كه ربنا مي خواند، صداي تلخ زني در سكوت ديوانه وار من زني خود افگار موهومي عشق تمكين كنم اين درد را يا نشوز پيش قاموس شكسته ي انسان بيمناك غرور بند زده ام كه تلنگري ديگر را تاب نمي آورد دريغا كه در چشمان سفر كرده ي توست پناهي كه مي جويمش بيقرار ترانه ها كه مي خواندي ام ليك... اين واژه هاي نامراد تازيانه كه بر منطق بي زبان من اند حريم فاصله را ارج مي نهم قدمهايت بر چشم كه مي روي اين هميشه هاي حرامي كه زير دين مژگان توام دوست مي دارمت هنوز! من درك مي كنم كه پروانه هاي مرده را نه باد پاييز، دوري گل افسرد براي اين دلهره هاي مدام آيه الكرسي بخوان در گوش شب هاي بي خواب مرا كه چشم در راه هزار راه رفته ام مگر كه گشايشي به دست عافيت تو كه من ِاشباع شبهه هاي اين بهار، زرد خزانم را به سبز نمي فروشم! پشت به پشت سرماي دي هنوز شراب ارديبهشت را مي نوشم از جام خيال خوب تو ملامتم نكن با آن چشمان سياه نگو كه مي چرا و مويه چرا؟ چه مي داني؟ ان مع العصر يسري
| Design By : Night Skin |

