تبليغاتX
کسی که مثل هیچکس نیست


کسی که مثل هیچکس نیست

من خواب دیده ام که کسی می آید...کسی دیگر...کسی بهتر...کسی که مثل هیچکس نیست

نگاه خون شد

در گودي خاموش چشم

و تپش هاي خاكستر

در خالي سينه

كه آذر فسرد

در آستين مرگ

پرستوها كه روز ميلادم را

به تاراج كوچ بردند

حاليا دست من از دنياي تو كوتاه

بسي پروانه سوخت

به شمع مزارم كه نيامدي

در تلخي هيچ شرابي نديدم

مزه ي مرگ

كه لب هايم را گس مي كند

و تمام جسم من

مثل يك حباب خالي مي شود

تنها نور كه عبور مي كند از نا تمام تن

براي تصور سايه ي توست

دل از دنياي تو نمي كنم

جان در گلوست

تسميه ي انار و ليلايي پاييز

 لذت آميختن در خويشي توست

ته مانده هاي حيات

لرد بسته روي لب هاي من

روح مسخ شده ام را

مي نوشم و نشخوار مي كنم

نيستي و دل از دنياي تو نمي كنم!

 

نوشته شده در دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 14:15 توسط سمیرا | |

از آيينه مي ترسم

از آن چشم هاي پف آلوده و معصوم

كه زيبا نيست ديگر

خيره ميان من و اشك

من و شكست نور

و تصويري كه در آيينه تصعيد مي شود

من از خويش مي ترسم

كه مي خواندم به هماغوشي اصوات همگرا

و جايي درست در كانون... در انقطاع

من فرو مي پاشم و رنگ رنگ

تجزيه مي شوم... در همنهشتي آيينه ها

و انگشتان فاصله

مشت نمي شوند

و صداي سكوت

فرياد نيست

تا بشكنم

خنده هاي وقيح آيينه را

تو... تصوير مضطرب و باد كرده ي من

از گريه هاي عشق آمده اي

از آه آفرينش آبديده اي

فرشته باش و صبور

سرانجام سرب اين آه

سينه ي شب را خواهد دريد

و خون سحر در صراحي چشمان تو

دوباره تصويرم را در آيينه

شبيه من خواهد كرد!

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 9:28 توسط سمیرا | |

در آشيانه ام

به رسم پاييز

به طريق تطاول

سنگيني ابرهايي ست

بي قرار باريدن

گريه هاي هميشه ام را

زير اين خاك سرد نمور

نهان دار

 از تمسخر اين خيل ملامت گو

براي آرامش نه

براي خنده هاي از دل نه

تنها براي يك نفس

بي خس خس اين بغض

بي سوز جاي خاليش در سينه

بگذار اين روح خسته تسليم تو باشد

بگذار يك روز

 فقط يك لحظه

بي هراس نگاهش

كه ديگر نيست

عاشقي كنم

به پاي اين سكوت بي تفاوت

تنها يكروز.... يك نفس

بي هيچ درد در سينه

با من بساز و دل را مسوز!

نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:37 توسط سمیرا | |

اي تو

كه چون پرنده هاي خاموش كوچ

از افق هاي مه آلود چشمم مي گذري

تو را سپاس

كه نفس مي كشي در سكوت

همين كه بوي تو را مي دهد

اين هواي ابر

همين كه تنگ مي آيدم نفس

به اشتياق ديدار روي تو

تو را سپاس

چه كسي مي داند

فرداي اين شب بي تاب

آفتاب خرم نگاهت

از كدام دريچه سر مي زند

لحظه ي اتفاق تو را من اگر نمي جويم

همين لحظه... همين نفس

شايد كه موعود حلول توست

همين سحر گاه ندبه كنان

كه سرو ها سر در هم آرند

نجواكنان... قرار رسوايمان را

آرام تر بمان درسينه اي دل،

آرام تر بمان...!

نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 10:11 توسط سمیرا | |

تا كجاي آسمان

سلطه ي سكوت توست

و ستاره پيدا نيست

تا نا كجاي جهان

پا به پاي بندگيم

نخوت خدايي توست

ديگر نمانده يك قطره سرخ

در تمام رگ هاي من

و چه اندازه حقير است

اين پنجره

براي تماشاي جبروت تو

و فغان يك فراز تازه از نياز

كه بلرزاند اين عرش بي نياز را

دريغا من ، كه باشم من؟

كه بگشايم ز طاق آسمان ابرو؟

 

نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 12:17 توسط سمیرا | |

ديگر نه شب

نه شراب

و نه حتي... ياد چشمانت

تا مغز استخوان خاليست دل

و به دريا نمي زند

اگرچه دريايي از تو

از مسيل ديده مي رود

انگار تا عرش خدا تهيست،

از ستاره هاي چشمانت!

 

و سهم آسمان من همه شب

نيمه ي تاريك ماه بود و ابر

سهم من تنها نيم كاسه ايست

زير كاسه ي لبخنده هاي زهر

نگو كه دوست مي دارمت هنوز

نا تمام اين بغض

در تمام نفس هاي من تير مي كشد

نگو براي ماندن آمده اي

بوي سفر مي شنوم از شقيقه هاي كلام تو

كمي صداقت به پاي صبر من پيشه كن

خدا را... كه سايه ي مژگان شما

از سر رسوايي دل كم مباد!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 12:17 توسط سمیرا | |

چهل روز گذشت

از آخرين نگاه

كه هنوز موجي از عشق را

در ميان اشك من مي ريخت

چهل روز گذشت

از شبانه هاي بي تو

و صبح خاكستر

نشسته بر چله ي چشمان تو

قصيده مي رود از خون دل

مباد... كه عادت آغوشم را

از ياد تو برده باشند!

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 16:8 توسط سمیرا | |

تا چشم كار مي كند

خاليست ، و تار

بي هيچ نشانه از هلال تو

و حلول ستاره هاي چشمانت

بر هفت سبط اين سينه ي صبور

هيچ و من...  عاشق نيستم

و نه محتاج يك نگاه

كه باران اين پاييز هم

گرگ باران ديده ي دل را

نمي انگيزد... به شوري ديگر

ساده باش، و آگاه

ولي سرد بمان و سخت

من كه از هذيان هاي شبانه ات

مثنوي هاي معني مي شنوم

من كه خوابگردِِ تنها...

رؤياي با تو بودنم

مستعار چيست اين سكوت

به تلقينِ تلخ اتهام

راستي... من عاشق نيستم؟!

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 13:3 توسط سمیرا | |

امشب

از آسمان پاييز

شعر مي بارد

بر افسون پاك محبوبه هاي شب

بر اغواي بيهوده ي چشمانم در آيينه

كه سياه سرمه اش را به دل

داغ عزاست

 

امشب

نا تمام درد

سوت مي كشد

در شقيقه هاي سرخ شراب

آه امشب

شهد لب هاي تو در كام

شرنگ مرگ مي ريزد

و خون شعر هر لحظه جاريست

جاي اشك در رگ هاي من

 

امشب

يا د تو را باد پاييز

چنان كه مرگ را در تن برگ

به جان من مي ريزد

مثل كوچه هاي باغ

روي من غرق مي شود در زرد

و خون مي رود از انار دل

بي آنكه حتي ترك خورده باشد

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 16:49 توسط سمیرا | |

نون و القلم ما يسطرون

سطر به سطر

سينه به سينه

خنباگر خاموش بي توام من

آه از افسانه ها كه در چشمان توست

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 18:18 توسط سمیرا | |


Design By : Night Skin